بررسی صنعت آسانسور ایران

تاریخ انتشار: س., 2008/01/01 - 13:46 توسط ميرعبدله ياني
آقای مهندس مهدی میرعبدالله یانی
در این مقاله ، شاهد یک سری مطالب دنباله دار خواهید بود که طی آن، صنعت آسانسور ایران مورد بررسی قرار گرفته و به ترتیب به تاریخچه صنعت آسانسور و ورود اولین آسانسورها به ایران، سرمایه گذاری دولتی و خصوصی در این صنعت، رشد سریع تولید و خدمات در دهه هفتاد و در انتها به آینده صنعت آسانسور کشورمان پرداخته خواهد شد.
برای بررسی و نگارش در مورد هر مطلبی، ابتدا به تاریخچه آن می پردازند، زیرا تا گذشته را ندانیم گفتن از حال و آینده بی فایده است و این بدان می ماند که خطی با نقطه شروع نامعلوم رسم کنیم، بدیهی است که از این خط نمی توان شکلی منظم درست کرد. از طرف دیگر، با توجه به اینکه خوانندگان این مطالب، از همه گروه های شاغل در صنعت با علائق و کنجکاویهای متفاوت هستند، به فکرم رسید آنچه را که قصد دارم در مورد تاریخچه این صنعت بنویسم، علاوه بر جنبه تحلیلی، بنوعی وقایع نگاری باشد. زیرا ممکن است برای خیلی ها، خواندن این وقایع، جالبتر و خواندنی تر از یک مقاله صرفاً تحلیلی باشد. امیدوارم دیگر همکاران هم علاقه مند شوند، وقایعی را که به یاد دارند مکتوب و ارسال کنند تا با گردآوری آنها، یک تاریخچه کامل از این صنعت پیدا شود.


ورود اولین آسانسور به ایران

هر چند که از ورود اولین آسانسور به ایران حدوداً بیش از شصت و پنج سال نمی گذرد، اما تاریخ دقیق ورود و اینکه چه کسی یا کدام شرکت یا مؤسسه ای، اولین آسانسور را وارد ایران کرد، دقیق معلوم نیست. اما داستان از اینجا آغاز می شود:
من در سال 59 در شرکت "ایران شیندلر" مشغول بکار بودم. روزی مدیر عامل وقت، آقای امیرمظفری مرا به اطاق خود خواند و گفت که می خواهند برای اولین رئیس جمهوری ایران آقای بنی صرد "مقری" بسازند. گفتم: "بفرمائید کاخ"؛ ایشان گفتند:مسئولین اصرار دارند که بگویند "مَقَّرِ ریاست جمهوری" شما هم همینطور بگویید. گفتم: "در تهران که کاخ فراوان داریم، هم پائین شهر، هم در بالای شهر". آقای امیرمظفری در حالیکه می خندید گفت: "می توانی چند دقیقه ای گوش کنی تا من حرف بزنم"، گفتم: "بفرمائید" (خب بعد از انقلاب بود و زبانها پس از سالیان دراز که در دهانها فقط ابزار بلع غذا شده بودند، بقول معروف دراز شده بود و همه کس و در همه جا می خواستند همه جور اظهار نظر کنند).به هر جهت، دستور این بود که می خواهند باشگاه افسران در خیابان سوم اسفند (سرگرد سخایی امروز) را تبدیل به مقر ریاست جمهوری کنند. در باشگاه، چهار دستگاه آسانسور قدیمی وجود داشت و شرکت "ایران شیندلر" موظف شده بود که آسانسورهای مقر ریاست جمهوری را تعویض نماید. آقای امیرمظفری گفتند: "این وظیفه بعهده شما گذاشته می شود، پس از بررسی و دریافت نیرو و ابزار کافی، به محل مراجعه و خودتان را به شورای بازسازی مقر ریاست جمهوری معرفی کنید". بعد هم با خنده گفتند: "یادتان باشد در آنجا صحبت از کاخ نکنید...".

حکم را به من داده و مرا به شورای بازسازی مقر ریاست جمهوری معرفی نمودند.هر چند که من تا آن روز به داخل باشگاه افسران نرفته بودم، ولی همیشه از پشت نرده های سیاه که سرنیزه های طلایی در بالای آنها بود، نظاره گر حیاط داخل باشگاه بودم.البته یکبار در روز بیست و یکم بهمن 57 تا داخل حیاط باشگاه افسران آمده بودم، آن هم موقعی بود که عده ای از مردم با صورتهای پوشیده با کلاه هایی که فقط چشمهایشان از آن معلوم بود، به قصد تصرف مرکز ساواک (یا کمیته ضد خرابکاری) حمله کرده بودند، من هم تماشاچی بودم.عده ای گاردی و از مأموران ساواک از داخل ساختمان به بیرون هجوم آوردند و با شلیک مسلسلهای خود، مردم را به عقب راندند. من هم که آخر جمعیت بودم به عقب فرار کرده و از آنجا به خیابان قوام السلطنه (سی ام تیر امروز) و سپس به حیاط باشگاه داخل شده بودم. البته رفتار نیروهای دژبانی نگهبان حیاط با ما بد نبود. وقتی که آن مردم سلحشور و جسور که سر و صورت خودشان را بسته بودند،دوباره به ساواک حمله کردند ما هم که در هرگوشه از حیاط باشگاه دراز کشیده بودیم، به دنبال آنها حرکت کردیم. آن روز، ساختمان بسیار قدیمی و زیبای باشگاه افسران با لوستر بسیار بزرگ و قشنگی که در همان ایوان ورودی جنوبی باشگاه قرار داشت و همچنین دو توپ قدیمی و دودی رنگ در حیاط، چیزهایی بودند که توجه مرا به خود جلب کردند.

خلاصه با حکم مدیر عامل، به باشگاه افسران مراجعه کردم، مرا بطرف درب شمالی در نبش خیابان سوم اسفند فرستادند. پس از ورود به حیاط، یک جوان با لباس کمیته نامه مرا گرفت و مرا بداخل ساختمان راهنمایی کرد (در آن وقت کمیته های انقلاب همه جا مأمور حفاظت بودند و لباس آنها همان شلوار شخصی شان بود و کاپشن آمریکایی). پس از هدایت بسمت جنوب ساختمان، به حیاط رسیدم، در اینجا بود که خاطره روز 21 بهمن برایم زنده شد. البته حیاط پر بود از لوله و کانال و وسایل دیگر. مرا بداخل ساختمان هدایت کردند، لوستر بزرگ و زیبا در سقف ورودی آویزان نبود. پارکتهای کف ساختمان بهم ریخته بود. قاب بزرگی به ابعاد تقریباً 5/1 در 5/2 متر از تصویر شاه از جنس سرامیک در جلوی پله ها انداخته بودند، طوری که هرکس که می خواست وارد ساختمان شود، باید آنرا لگدکوب می کرد و با عبور افراد که بیشتر آنها پوتین به پا داشتند دانه های سرامیک قرچ و قروچ می کرد و کنده می شد، بطوریکه نیمی از تصویر بینی شاه از بین رفته بود (تصویر دیکتاتور را از سرامیکهای ریز کنار هم ساخته بودند و خیلی هم زحمت کشیده بودند. هنرمند بدبخت نمی دانست که نتیجه آن همه زحمتش اینطوری زیر پای مردم می افتد. البته این قانون تمدن بشری است، هر کس بخاطر نان قلم بزند و قلم بکشد، بیشتر از این نباید توقع داشته باشد). با خودم گفتم طرف اصلاً باورش نمی شد اینطوری چشمش را در بیاورند و دماغش را بکنند.

خلاصه پس از بالارفتن از پله ها، مرا به اطاقی باز و روشن بردند که در آنجا، مردی با ریش پروفسوری، پشت میز نشسته بود. مرا به ایشان معرفی کردند و ایشان بلند شد و با من دست داده و خود را امیر سحابی، رئیس شورای بازسازی معرفی کرد. پس از صرف چای با ایشان، به آقای معمار معرفی شدم تا آسانسورها را به من نشان بدهد. آقای معمار مقر ریاست جمهوری را در دو قسمت معرفی کردند: اول بخش خصوصی که محل اقامت رئیس جمهوری و خانواده ایشان بود و دیگری بخش میهمانان و پذیرایی، که شامل تالارهای بزرگ و از جمله سالن بسیار بزرگ آمفی تأتر ساختمان بود.

در بخش خصوصی ساختمان، یک آسانسور قدیمی ASEA سوئدی از کار افتاده وجود داشت ولی در قسمت پذیرایی میهمانان دو دستگاه آسانسور ASEA بنحو شگفت انگیزی هنوز کار می کرد. درب طبقات آسانسورها سنگین و از نوع لولایی بود. شاسی زدم، آسانسور جلوی در ایستاد. پس از باز کردن درب، کابین بسیار زیبای چوبی جلوی چشمم بود. داخل شدم، همه چیز در عین ظرافت وزیبایی یک عتیقه کامل بود. دستگیره های برنزی بسیار زیبا، کابین چوبی با گوشه های گرد از جنس چوب روکش شده و یک آینه کوتاه در روبرو. درب آکاردئونی کابین از تسمه های برنجی بسیار ظریف ساخته شده و با دست باز و بسته می شد. کنتاکت درب کابین که وصل شد، شاسی زدم. کابین با نرمی خاصی شروع به حرکت کرد و دو طبقه مرا بالا برد. در بین راه احساس کردم که سرعت بتدریج اضافه شد و هنگام ایستادن بسیار نرم و راحت ایستاد. اول فکر کردم که اشتباه می کنم ولی اشتباه نمی کردم وقتی دوباره به طبقه همکف برگشتم کاملاً متوجه شدم که آسانسور از نوع "دور متغیر" است. از معمار پرسیدم: "شما اطلاعی از شرکتی که به این آسانسور سرویس می داده است ندارید؟" و ایشان گفتند: "از وقتی که این ساختمان را تحویل گرفته ایم کسی برای سرویس نیامده است و این آسانسورها خودشان کار می کنند." دوباره به اطاق شورا برگشتیم و رئیس شورا به من گفت: "چون میهمانان خارجی مرتباً به اینجا آمد و رفت خواهند کرد، باید این آسانسورها به لوکس ترین آسانسورهای موجود تبدیل شود." به ایشان گفتم: "اجازه می خواهم بررسی کرده و گزارشی برای شرکت تهیه کنم."، ایشان گفتند: "هر چه می خواهید بکنید اما سریعتر، چون ریاست جمهوری هر چه زودتر باید به این محل نقل مکان کنند."

در حالیکه سراپا مشتاق دیدن موتورخانه این آسانسورها بودم، از اطاق ایشان خارج شدم. مرا به زیر شیروانی ساختمان بردند. آنجا هم خودش پر از شگفتی بود. سازه ساختمان بقدری محکم و زیبا بود که هر قدمی که بر می داشتیم، برایم گردش در آن ساختمان جالبتر می شد. در زیر شیروانی، نبشی ها بوسیله پرچکاری بهم متصل بودند و از جوشکاری خبری نبود. نظم و دقت بکار رفته در ساختمان جای پای آلمانها را مشخص می کرد. برایم مسلم شد که مهندسین و طراحان ساختمان آلمانی بوده اند. موتورخانه آسانسور در زیر شیروانی که با تخته پوشانیده شده بود قرار داشت. سقف زیرین بوسیله تخته از شیروانی ایزوله شده بود تا هم گرمای شیروانی به داخل اطاقها سرایت نکند و هم بتوان روی تخته ها که حداقل پنج سانتیمتر ضخامت داشت، قدم گذاشت.

با ورود به داخل موتورخانه آسانسور و هویدا شدن موتور غول پیکر و چند فلکه با فاصله تقریبی 5 متر که سیم بکسلها را از روی موتور به کابین و وزنه تعادل اتصال می داد، شگفت زده تر شدم (آسانسورهای بخش پذیرایی مهمانان 15 نفره بود). در موتورخانه، موتورهای روغنی و خاک آلوده، یک تابلو کنترل بزرگ و یک سلکتور جالب که تا آن موقع نظیر آن را ندیده بودم به چشم می خورد. در همین موقع شاسی زده شد و موتور شروع به حرکت کرد و مرا باز هم شگفت زده تر کرد. تعداد زیادی مقاومت روی تابلو بود که با شروع حرکت، یکی یکی و بتدریج توسط سلکتور از مدار موتور برداشته می‌ شد تا سرعت موتور به حداکثر می رسید. از طرف دیگر نیز، با نزدیک شدن کابین به طبقه مورد نظر و قطع شدن یک کنتاکت توسط سلکتور، مقاومت ها به سرعت در مدار موتور قرار گرفته و با به حداقل رساندن سرعت موتور، کابین به آرامی در مقابل طبقه می ایستاد. با وجود موتور DC غول پیکر، مقاومت ها، سلکتورها و فلکه های متعدد، خود را در یک کارخانه کوچک احساس می کردی تا موتوخانه آسانسور.

آن روز نزدیک به دو ساعت در موتورخانه، حرکات و صداهای آن موجودات دوست داشتنی زحمتکش را زیر نظر گرفته و پس از بیرون آمدن از این شگفتی، به بررسی نقاط دیگر پرداختم. جالب این بود که سقف چاهک از سفال بود و آن موتور سنگین و ضمائم آن، بر روی سازه پرچکاری شده چاهک، با پیچ و مهره بسته شده بود. یک شاسی شش متری، موتور و فلکه ها را بر روی خود نگهداری می کرد. سوراخهای سقف چاهک بسیار دقیق در جای خود قرار داشت وبکسلها کاملاً از مرکز آنها عبور کرده بود. سیم کشی تابلو به داخل چاهک، بسیار دقیق و تمیز و با بستهای زیبای قدیمی انجام شده بود. همه چیز حکایت از دقت بی نظیری در نصب آسانسور می کرد. داخل موتورخانه به بررسی پرداختم، شاید تاریخ نصب را پیدا کنم. پس از مدتی یک پلاک برنجی روی تابلو پیدا کردم که سال ساخت آنرا مشخص می کرد. تابلو در سال 1930 در کارخانه ASEA سوئد ساخته شده بود. سال ساخت آسانسور مشخص شد. اما در چه سالی در ایران نصب شده بود؟ هیچ یک از کسانی که در ساختمان کار می کردند مطلع نبودند. چون بعد از انقلاب، همه کادر قدیمی باشگاه افسران رفته بودند.

از پیدا کردن این آسانسور بسیار خوشحال بودم. درست مثل کاشفی که به سر یک دایناسور دست یافته باشد، دنبال تنه و دم دایناسور بودم. حال در زیر آن شیروانی بزرگ و زیبا، ذهنم بدنبال تاریخچه صنعت آسانسور ایران می گشت، تولید سال 1930 سوئد آنجا کنار من بود. من که در آن روز، در سال 1981 زندگی می کردم، مثل اینکه بدنهای عرق کرده آن مردان پیشگام صنعت را که موتور و لوازم آن را در زیر شیروانی نصب کرده بودند می دیدم و صدای پای آنها در گوشم بود.

این نقطه آغاز تحقیقات من در صنعت آسانسور ایران شد. بعدها به سراغ کارکنان شرکت دیبا رفته و اطلاعات بسیاری از آنها کسب کردم که در آینده همه را برای شما تعریف خواهم کرد... .

آقای مهندس مهدی میرعبدالله یانی در سال 1328 در تهران متولد شد. وی پس از دریافت دیپلم از دبیرستان ادیب و فوق دیپلم برق از مرکز آموزش ذوب آهن اصفهان، برای ادامه تحصیل از طرف ذوب آهن به اتحاد جماهیر شوروی سابق اعزام گردید. او در آنجا علاوه بر ادامه تحصیل در رشته تخصصی تله مکانیک، موفق شد تا در رشته اقتصاد صنعتی نیز از دانشگاه پاتریس لومومبا فارغ التحصیل گردد. وی در سال 1353 با اشتغال بکار در شرکت ایران شیندلر، وارد صنعت آسانسور شده و در همان سال اقدام به تأسیس شرکت تسلا- ایران برای ساخت قطعات آسانسور نمود. ایشان علاوه بر این، شرکت آسانسورسازی دماوند را نیز در سال 1372 تأسیس نموده است.

 

منبع : دنیای آسانسور- شماره اول 1379 /VOL.1-Autumn 2000

مشکل صنعت اسانسور در ایران این استکه :هیچ کدام از افراد مرتبط با این صنعت در حوزه کاری ، کارشان را درست انجام نمی دهند و به کار هایی کار دارند که جزء وظایفشان در این صنعت نیست  و جالب اینجاست که در این باره در  مجلات تخصصی نیز اظهار نظر می کنند

افزودن دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.
CAPTCHA
این سوال برای تشخیص کاربر واقعی از ربات های اسپمر می باشد.

لطفا حاصل جمع دو عدد بیست و پانزده را به عدد بنویسید.