يکی از فعاليت های شرکت تسيس مربوط به آسانسور بود و بر همين اساس در سالهای اوليه تأسيس تصمیم به احداث شرکتی مستقل در رابطه با صنعت آسانسور گرفتند و اولين مذاکرات در سال 1348 آغاز شد و پس از بررسی های فراوان در صنايع آسانسور جهان شنيدلر سوئيس را به عنوان بهترين گزينه انتخاب نمودند و پس از مذاکرت و مکاتبات فراوان آسانسور و پله برقی شنيدلر سوئيس موفقت خود را با مشارکت و سرمايه گذاری تأسيس اولين کارخانه آسانسور سازی در ايران اعلام نمود، و در تاريخ 15/8/1350 اظهارنامه و اساسنامه شرکت سهامی ايران شنيدلر تحت شماره 15117 در اداره ثبت شرکت ها و مالکيت صنعتی ثبت گرديد و مؤسسين شرکت در روزنامه رسمی شماره 7809 مورخ 30/8/1350 بشرح زير درج شد.
مؤسسين شرکت ایران شیندلر :
1- بانک توسعه صنعتی و معدنی ايران با 1600 سهم
2- سازمان برنامه با 3200 سهم
3- شرکت شيندلر هلدينگ آ.گ با 2400 سهم
4- شرکت ابوالحسن ديبا و شرکاء با 800 سهم
5- سرمايه شرکت نيز مبلغ هشتاد ميليون ريال
6- مرکز اصلی شرکت نيز ابتدا در دفتر مرکزی شرکت تسيس تعيين شده بود
- اولين مديران شرکت نيز عبارت بودند از آقايان:
1- اسماعيل طائی
2- نادر پيمائی
3- فريدون يزدان پناه
4- واو- ال – تايلر
5- فرهاد ديبا
بامداد اولين شنبه در ماه شهريور 1355 به همراه برادر بزرگترم عازم قزوين شديم از کرج که گذشتيم وارد جاده باريک و ناهموار قزوين – کرج شديم و هر چه از تهران دور می شديم بی توجهی به جاده بيشتر مشهود بود. حدود ساعت 30/8 به سه راهی شهر صنعتی البرز رسيديم، ابتدای جاده شهر صنعتی البرز باريک و مشابه جاده قبلی بود اما حدود دو کيلومتر که مسير را طی کرديم وارد ميدان وسيعی شده و خيابانهای بعد از ميدان وسيع و پهن بود، جدول بندی مناسب و آسفالت بسيار صاف بود و گياهان گلهای تزئينی در طرفين خيابان، درخت های نونهال که برگ های آنها رو به زردی گرائيده بود، منظره بسيار زيبائی را بوجود آورده بود، و نظافت خيابان بسيار چشمگير بود. بعد از ميدان يکی دو چهار راه را رد کرديم که حروف نوشته بزرگی در دست چپ خيابان که بر روی ديوار ساکن بلند کارخانه نوشته بود نظرمان را جلب کرد. نوشته روی ديوار با استفاده از فلز و رنگ سياه تشکيل شده بود و به دو زبان فارسی و انگليسی نوشته بود، « ايران شيندلر».
طول ساکن مذکور را که طی کرديم وارد خيابان دست چپ شديم و مقابل درب ورودی کارخانه که حدود 50 متر از خيابان اصلی فاصله داشت توقف کرديم. از برادرم خداحافظی کردم و با دور شدن او به سمت درب کارخانه که واحد انتظامات در يک طرف درب قرار داشت حرکت کردم ساختمان انتظامات از سه اطاق تشکيل شده بود، اطاق اول محل استقرار نگهبانان بود و در کنار آن محل استقرار ساعت های حضور و غياب و کارتهای پرسنل و در جوار آن هم اطاقی بود جهت ملاقات افراد. در اطاق ملاقات سه نفر حضور داشتند. نگهبان پس از دريافت برگ معرفی نامه مرا به اطاق ملاقات راهنمايی کرد. وارد اطاق شدم و به حاضرين سلام کردم و روی يکی از مبل ها نشستم. چند لحظه ای به سکوت گذشت تا اينکه يکی از حاضرين ( آقای سعيد آذر) با لحجه ای قزوينی سکوت را شکست و از من سئوال کرد که شما هم جهت آموزش آسانسور آمده ايد، وقتی که پاسخ مثبت من را شنيد خود را معرفی کردم او هم گفت که من سعيد آذر می باشم و اهل قزوين هستم، نفر بعد که موهای بلندی داشت گفت من هم سياوش محموديان از تهران هستم و نفر بعدی هم که جوانی ريزه و کوچک جثه بود گفت من علی اکبر عمادين هستم و از دماوند آمده ام.
حدود ساعت 9 بود که دو نفر ديگر به جمع ما اضافه شدند يکی آقای خالصی و نفر آخر آقای ياجم.
دوره آموزشی سوم مربوط به ما 6نفر بود و لذا با تکميل نفرات به همراه سرپرست انتظامات به طرف امور اداری کارخانه که در اواسط خيابان مقابل دفتر نگهبانی و فاصله ای حدود 50 متر قرار داشت حرکت کرديم.
ساختمان اداری در دو طبقه ساخته شده بود و بصورت حرف ال انگليسی بود، از درب که داخل شديم 5 اطاق در دست راست بود و سالنی بزرگ در وسط در مقابل راه پله طبقه دوم و در کنار راه پله درب خروجی بود و در سمت چپ مرکز مخابرات و سرويس های بهداشتی مردانه و زنانه و در انتها رستوران مديران در ضلع مجاور رستوران مديران، رستوران کارگران قرار داشت.
اطاق های پائين متعلق به مدير توليد ـ حسابداری ـ تدارکات ـ و امور اداری بود.
در طبقه بالا نيز حدود 10 اطاق و دو سالن بزرگ اجتماعات قرار داشت و در اطاق های بالا واحد های چاپ و اوزاليد و ماشين های زيراکس ـ بايگانی نقشه ها ـ مدير کارخانه ـ مدير واحد برق و اطاق های استراحت ميهمانان و اطاق مخصوص مدير عامل و .... قرار داشت.
سرپرست انتظامات، اطاق مدير اداری را نشان داد و خود به محل خدمتش برگشت، وارد اطاق شديم. اطاقی بزرگ با ابعاد حدود 8×7 و چند نوع مبل مختلف در نقاط مختلف آن مستقر شده بود و ميزی بسيار بزرگ در جوار پنجره هايی که به محوطه کارخانه مشرف بود قرار داشت و در پشت آن فردی قرار گرفته بود به نام آقای نوذر قره.
با ديدن ما از پشت ميز برخواست و به استقبالمان آمد و دعوت کرد
نظرات
ارسال نظر جدید